من هم در این غربت بی‌مهری دیدم. از خارجی‌های بی احساس نه! از شرقی‌های چشم بادامی نه! از اروپایی‌ها نه! بلکه از هم‌‌وطنان سراپا احساسم. از آنان که آنقدر به فرهنگ غنی خویش می‌بالند که در خیال خامشان با فرهنگ‌ترین مردمان گیتی هستند. از آنان که آوازه مهر و محبتشان گوش فلک را کر کرده‌ است.

آنقدر بی‌مهری و جفا کردند که به معنای واقعی کلمه دریابم که

«من از بیگانگان هرگز ننالم ... که با من هرچه کرد این آشنا کرد».

خدا را شکر که ما ایرانیان عزیز، نه حق صحبت می‌شناسیم، و نه حق نان و نمک. خدارا شکر که ما مدعیان نه از رسم وفا چیزی می‌فمیم و نه از آیین صفا. خدا را شکر در همه چیز فقط ادعا داریم و بس! خدا را شکر که از فرهنگ، فقط بی فرهنگی‌اش به ما رسیده! خدا را شکر که رسم و آیین‌مان این شده که هرکه در حقّ‌مان بی‌مهری کرد حتماً تلافی‌اش را بر سر دیگران در‌آوریم. خدارا شکر که انتقاد را از هر ملّتی بیشتر در این دنیا بلدیم و خودمان از همه بدتریم.

خدایا به حق این ماه عاقبت ما را ختم به خیر کن...


خداوند عالمیان مقدر ساختند که امشب چند سطری بنویسم:

تا لحظاتی پیش، از هجمه‌ی این موجودات کریه المنظر به سطوح آمده بودم و به فغان که ای خدا چرا این جانوران زشت را خلق کرده‌ ای، که هم زمین را کثیف کنند و هم حال ما را بد... اشتباه نکنید در مورد رییس جمهور محترم صحبت نمی‌کنم بلکه در مورد حمله سوسک‌ها به بالکن من فلک‌زده اشاره دارم... همچین دلم می‌خواست کاری کنم که تمام این موجودات زشت را از روی زمین حذف کنم و زمین خدا را از خبث وجودشان پاک... چکنم که در توانم نمی‌گنجد که حتی جلوی ورودشان را به بالکن کوچکم بگیرم چه برسد به اینکه دنیا را از وجودشان پاک کنم. وااسفا که معذورم از این مهم.

ولی نمی‌دونم یهو چی شد که از این حال بدی که از وجود این موجودات زشت بهم دست داده بود رهایی پیدا کردم. شاید معجزه‌ای رخ‌داده و یا اینکه بنده بالاخره تسلیم این موجودات زشت شدم و به این امر قناعت‌کردم که در صورت رویتشان به واسطه سم معدومشان کنم.

کاش اسپره‌ای چیزی هم بود که بعد از اینکه این جانداران زشت را می‌کشتی بهشان می‌زدی تا همچین ییهویی غیب شوند و زحمت جارو کردنشاش نیز از سر بنده کم شود.

خوب این هم به نوعی خاطره‌ای سوسکی بود که ما را از این جورنگ‌ِ غربی به شدت مشمأز نمود.