من هم در این غربت بیمهری دیدم. از خارجیهای بی احساس نه! از شرقیهای چشم بادامی نه! از اروپاییها نه! بلکه از هموطنان سراپا احساسم. از آنان که آنقدر به فرهنگ غنی خویش میبالند که در خیال خامشان با فرهنگترین مردمان گیتی هستند. از آنان که آوازه مهر و محبتشان گوش فلک را کر کرده است.
آنقدر بیمهری و جفا کردند که به معنای واقعی کلمه دریابم که
«من از بیگانگان هرگز ننالم ... که با من هرچه کرد این آشنا کرد».
خدا را شکر که ما ایرانیان عزیز، نه حق صحبت میشناسیم، و نه حق نان و نمک. خدارا شکر که ما مدعیان نه از رسم وفا چیزی میفمیم و نه از آیین صفا. خدا را شکر در همه چیز فقط ادعا داریم و بس! خدا را شکر که از فرهنگ، فقط بی فرهنگیاش به ما رسیده! خدا را شکر که رسم و آیینمان این شده که هرکه در حقّمان بیمهری کرد حتماً تلافیاش را بر سر دیگران درآوریم. خدارا شکر که انتقاد را از هر ملّتی بیشتر در این دنیا بلدیم و خودمان از همه بدتریم.
خدایا به حق این ماه عاقبت ما را ختم به خیر کن...
